تبليغاتX
کلبه تنهائی
کلبه تنهائی

HOMEPAGE E-MAIL BLOGSKIN

نوشته شده توسط دوست خوبم " عصمت "

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387-20:42 -وحید

 

به دستانم خیره می شوم چیزی نمی یابم

نه دیگر دستانم . دستان همیشگی نیست . خسته اند,مانند روح تنها و بی کس من.
همه چیز جور دگری شده
دستان کوچکم ریسمانی بافته از وهم و خیال انتظار در انتظار
این رشته به کجا می انجامد؟
لحظه ای با تو لحظه ای بی تو لحظه ای با خیال تو
هر بار که چشم می گشایم,نیستی.
باز هم رشته های در هم تنیده
سر دوراهی نه چندان دوری مانده ام.
ماه,تو,پنجره ,کوچه,من و دوباره دستان کوچک و نحیف باز هم رشته ای از افکار پوچ
چشمانم را می بندم به اندازه ی چند قدم,فقط چند قدم تو را می بینم اما چشمانت را به خاطر نمی آورم!!!
نمی دانم چرا هر بار که تورا می بینم پشت به من ایستاده ای؟!
از پشت خستگی ها و رویا ها صدایی مرا می خواند
چشمانم را که می بارند می گشایم باز تو نیستی.

نمی دانم کجا به سر می برم.این جا کجاست؟                                                                           به نا گه نوری هبوط می کند
دزدی از میان دستانم سرک می کشد
از دور سایه ات نا پیداست نزدیکتر می آیم تا دستانت را بگیرم اما هر چه جلوتر می آیم از من دور تر می شوی
هر شب این گونه به سراغم می آیی و بعد...                                                                               دیگر یقین دارم هر گاه ماه از پنجره ی اتاقم به دیدنم می آید تو  اینجایی نزدیک من و من خوشبخت تر
دوقدم مانده به صبح جاییست برای باریدن
د رآنجا غریبانه برای باغ قشنگ آرزوهایت دعا می گویم

لینک ثابت |

پوچی

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386-17:31 -وحید

 

 

 

لیک می دانم که چه بر سرم آمده.....

غمگین تر از تمام داشته هایم امروز غمگین ترین غریبه تمام نداشته هایم شده ام. وای بر این سرنوشت شوم و پتیاره. تا به کی چنین باید بود....

نیک می دانم که چگونه این درد بر تمامی داشته ها و نداشته هام نقش بسته. تصویر گشته و زخمی عمیق با دشنه ای آشنا بر وجود بی کسی چون من تنها بر جای نهاده است. دلم گرفته از این همه درد از این همه بی کسی و تنهایی ازین همه نفرین که جای مانده بر سر راهم. که بود  خدایا اینگونه مرا نفرین نمود. و چه گفت که تو اینگونه استجابت نمودی.. وای بر من.... وای بر من....

افسوس از این غم نامه ای که پایان ندارد. ببخش دیگر حوصله ندارم.  باید بروم و دیگر هیچ...................

 

لینک ثابت |

حرفی با دوستان

سه شنبه هشتم آبان 1386-13:50 -وحید

 

خواهر زدام علی بعد بلایی که سرش آوردم 

 

سلام

می نویسم چون هستم ، پس هستم چون می نویسم : ( وحید بابائی)

این روزا دوستای دانشگاهی و اطرافیام خیلی عجیب شدند!!! بهتر بگم عجیب غریب شدند. اصولا مردم وطن ( هرکجا که می خوانیدش ) یه نموره درصد فضول بازی هامون بالارفته و بعد کلی جارو جنجال داخلی سر اینکه کی چی گفت و چی کرد و چی پوشید، جدیدا یادگرفتیم دیگران و متهم به عاشق بودن می کنیم!!! ( آخه فضولی هم به خدا حدی داره). یکی نسیت بگه: مگه خودتون کم واحد پاس نکرده و افتاده نداریدکه گیر دادیدتو عاشقی!!؟. نوشته هات عوض شده، فضاش ملنگ شده... من نمی فهم مگه هرکی بیاد از چیزایی بگه که توشون دوتا کلمه عشقی هم بود حتما فیلش یاد ترکیه کرده؟ نه آقایان. نه خانومها. از این خبرا نیست. وقتی ناف مارو می بریدند، یارو ناف بره گفت: از الآن بهت بگم اگه عاشق ماشق شی میزنم..... یهو دید اِاِاِ ناف بریده ما تو دستشه. بی معرفت اینقدم با حرص میگفت هروقت یادش می افتم نافم درد می گیره. چی می گفتم؟آها...آره بنده های خدا، شما که دروغ نمیگید چرا سری به سمفونی مردگان نمی زنید تا بفهمید عشق یعنی چی؟ چرا اونارو نمی خونید ؟ حالا فهمیدید مشکل کجاست؟........

ولی از شوخی جدا شده به جدی پیوسته: میخوام چند کلوم حرف درست و حسابی با بچه های دانشگاه و همنشین های کلبه بزنم. اگه حالشو دارید با دقت بخونید، اگه هم نه که همین الان پاشید تا بیشتر از این پول تلفن روی دست خونه نزاشتید. هستییییییییییییید؟ پس ، بسم الله:

نمی دوم چطور بگم که بهم نخندید. نمی دونم از چی بگم که ازش سر در بیارید. فکر نکنید می خوام شعار بدم یا خدای ناکرده دروغ بگم ( که سخت از جفتشون بیزارم ). من اون چیزایی و که دیدم ، لمس کردم و می بینم  و تا اونجایی که بشه و بتونم یه بخش کوچیکش و میگم. فکرم نکنید که همه چیزو می فهمید.....

همیشه دوست داشتم دروغ نگم ، صادق باشم ، احترام بزارم و دوست داشته باشم و دوسم داشته باشن. اما یا بهتر بگم شاید نتونستم اون چیزایی و که دوسشون داشتم و یه جا داشته باشم. چرا؟ چون خودم و عاری از خیلی صفات خوب و دوست داشتنی می بینم. من هیچوقت به زندگی بد نگاه نکردم و نمی کنم. دلتنگی هام خیلی کو چیکن و غصه هام با یه قدم زدن توی کوچه ها زود از بین می رن . غمام بزرگ نیستن و خوشبختی هام همیشگی نیستن.به نظرم طبیعت همه چیه یه آدم می تونه باشه ، حتی رفیقش و سعی کردم که باهاش صادقانه رفتار کنم. انصافا اونم خوب رفیق صادقیه و پا به پام تا حالا خوب اومده . نمی دونم... چطوری ولی همیشه ته دلم یه حسی ، یه نشونه ای هست که می دونم با هامه.جدی می گم ، همیشه حسش می کنم و می دونم اونم من و حس می کنه. خیلی جاها که می خوام طرف آدماش برم نمی زاره و وقتی که ناراحت شدم و بهش گلایه می کنم ، تازه می فهمم که چرا می خواست ناراحت بشم....

(اصلا بی خیال بزارید این رابطه ما هرجوری هست بمونه و رنگ ریا نگیره) ....

من آدمای زیادی و دیدم ، اما هیچکدومشون به اندازه اونایی که باهام صادق بودن دلنشتن نبودند. اگه من و دوست داشتن به خاطر خودم بوده  و اگه احترامی هم بوده به خاطر بزرگی خودشون بود. من با آدمای زیادی حرف زدم ، اما حرفای هیچکدومشون به اندازه اونایی که بد کسی و نمی خواستن و بد نمی دیدند و بد نمی کردند به دلم نمی نشست. تو زندگی ام با هر آدمی که دوست شدم ، همکار شدم ، حتی دشمنم شد آدمای خوبی بودند. آره خوب و این موضوع باعث می شد که همیشه یاد بگیرم و یاد بگیرم و یاد بگیرم .

اما در مورد حسم ... خیلی سعی کردم خوب نگهش دارم . خیلی چیزا رو لمس کردم. اونا چیزایی بودن که کمکم می کردند تا درست و سالم زندگی کنم. وخیلی چیزا رو فقط حس کردم وخیلی چیزا رو حتی بهش فکر هم نکردم . مثل : اعتیاد ( به هرچیش، از دود تا آبکی اش) ، خیلی جاها نرفتم که هم سن و سالام می رفتن .افکار بد ودوست بد و حتی عشق که می دونستم شاید گناهی پشتش باشه.....( قابل توجه همه که من از همه شما ها بدتر هستم )

من به عشق نه خاص نگاه می کنم و نه عام . نه اساطیری و نه زمینی. نه دریایی و نه آسمانی. بلکه عشق من یه عشق قلبی به یک معشوق ِ که هرچیزی و هرکسی می تونه باشه. حالا اگه توی شعرام چیزایی و میگم که شما توی ذهنتون فورا اونو به یه دختر یا یک موجود قابل لمس نسبت می دید،  نه به خاطر لمسش،  نه به  خاطر تجربه اش و حتی نه به خاط آرزوش ، بلکه فقط به خاطر حس کردنش توی اون لحظه و اون ثانیه و اون قسمت از افکار منه .یه سوال می پرسم :

تا حالا شده آرزوتون باز شدن پنجره خونه ای باشه که ندونید مال کیه؟ تا حالا شده کوچه ای و از دور ببینید و توش نرید و بعد در بارش بنویسید و وقتی رفتید توش ببینید چقدر با تخیلات شما فرق میکنه ؟ بهتون حق می دم بخندید ، ولی تاحالا شده دارید راه می رید باد بیاد دور مچ دستتون بچرخه و مثه یه دستبند تا چند دقیقه همون جا باشه و تو هم قشنگ حسش کنی؟ تا حالا شده راه برید و بعد که به خودتون اومدید ندونید اونجا کجاست  وندونید اونجا چی کار می کنید؟  

پس می دونید چی میگم ...

شماها مختارید هر برداشتی از شعر من ، نوشته هام و افکارم بکنید که قشنگیش هم به همینه. ولی کاش می دونستید دنیایی که دارم توش زندگی می کنم ، همونی که بعضی ها  سخت و بد می دوننش ، هر لحظه اش برام زیباست و ازش لذت می برم. چون دوستش دارم با همه خوبی ها و بدی هاش. با همه بالا و پائین رفتناش. خندیدنام ، گریه کردنام ، عصبی شدنام ، با خواهرزادم علی ، با همه دوستا م : قربان پور عزیز ، ویبولی عجیب ، پونه مغرور ، دوست تازم جداری ، علی رضا ، بهزاد دیوانه ، اسی ، محمد رضا ، دفتر مجله ، انتظامات دانشگاه ، کوچه هاش ، نیمکت هاش ......و خیلی چیزای دیگه وباد  !!؟ آره بگید یارو تعطیله ، و باد رفیق و همنشین تنهایی های من. اینا و خیلی چیزای دیگه ای که هرلحظه با منن ، همه قشنگی های و زیبایی های دنیای بزرگین که توش زندگی می کنم. خدار و شکر.....

آره اگه فکر می کنید عاشقم ، ولی نه راست میگید ، من عاشق زندگی که توش هستمم. عاشق از خود گذشتگی های بی شمار پدرم ، مهربانی های غیر قابل وصف مادرم ، دلسوزی های خواهرام و رفاقتهای ناب برادرام و عاشق عاشق عاشق خدام . اگه خواستید با کسی زندگی کنید هیچوقت دنبال کسی نگردید که بتونید باهاش زندگی کنید ، دنبال کسی باشید که نتونید بدون اون زندگی کنید. چشماتونو ببندید. از دیدنتون ، از شاد شدنتون ، از موندنتون شاد می شم پس اگه شمام دوسم دارید شادم کنید .... دوستتون دارم به قد یه ماچ آبدار از خواهرزادم علی. . . حالا اگه جراتشو دارید بگید عاشق نیستم.   قربون همه شماها ....... یا علی  .........

 

 

لینک ثابت |

دستانم را بگیر

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386-14:48 -وحید

 

                                     

و نگاه می کنم . به پنجره ای که همیشه بسته است .دوباره .تو نیستی . راستش را بخواهی دلتنگی هایم دیگر نه تاب با تو بودن را برایم گذاشته  و نه دل کندن را . هر بار که پنجره تو را می بینم باز هم غم دنیا دلم را سخت می رنجاند .آخ اگر خستگی های هر روزه این مسیر بی بازگشت یکبار دیدن تو بود .... آخ اگر رسیدن به تو فقط یکبار نه بیشتر فقط یکبار نتیجه تمام این پرسه زدن ها بود .........

دستان ات  نمی دانی که چه معجزه ای دارند . نمی دانی که چشمانت چه مهربانی دارند و صدایت چه صلابتی. اگر یکبار دیگر فقط یکبار دیگر مرا به دشت  تنهائیت می بردی  آن موقع که بوسه باد در نوازش پریشانی گیسوان تو عاشق بودن را به من ، به من تنها یادگاری می داد ، هیچ چیز دیگری جز مرگ مابین پیمان عاشقانه ما نمی توانست تورا ، دستانت را و مهربانیت را از من بستاند . آخ اگر فقط یکبار دیگر ، بخدا فقط یکبار دیگر چشمانت را به آنجا که همیشه از پشت پنجره تو  مرا  با سازی که دیگر ناکوک شده است  را هدیه می دادی ، غم انگیز ترین موسیقی دنیایم را با همین نگاه معصوم و گرفته تو به سیم های تنیده سازم روشنی می بخشیدم  و دوباره را می نواختم.

نگاهم کن . یکبار دیگر نگاهم کن . صدایم کن ، یکبار دیگر عاشقانه  صدایم کن و عاشقم باش . عاشق آنکه عاشقانه عاشقی را در عشق تو جستجویی عاشقانه می پندارد و عشق را با تو می خواهد . تو همیشه من بودی و هستی و هستی ،  چون همیشه ای .

و چه غمگین ام امشب. مگر جرم من عاشق تو بودن نبود؟ مگر معصیت من به تو رسیدن نبود ؟ مگر کفر من پرستش چشمانت نبود ؟ مگر نبود و غیر آن چیز دیگری بود ؟ مگر تو نبودی و مگر من نبودم ؟ مگر سوته دلی دالان تنهاییم همین چند قدم راه تا پشت پنجره تو نبود؟ مگر پیچ و تاب و تب هر روزه من دیدن یا ندیدن تو نبود ؟ مگر جز این چیزی دیگر بود ؟

هیچکس کفر و گناه رسیدن به تو را نمی داند.به خدا هیچکس معصیت چشمانت را باور ندارد و هیچکس جرم عاشق تو بودن را از شرافت بدون تو ماندن برتر نمی داند. برگرد با همان لباس های ساده و با همان نگاهی که فراسوی خیال مرا ، درست قلب مرا و درست شرافت آغوش تو را  و وسوسه نزدیکی تو را در دستاتم تا دستانت ، تا آنجا که فقط یک چشم ، یک نگاه ، یک بوسه ، یک خنده ، یک رویا  و یک مرگ فاصله خواهد بود را دوباره زنده کن . دستانم را بگیر. بگزار فاصله میا نمان ، فاصله انگشتان مان دیگر نباشند . دستانم را بگیر و باز هم مرا بخوان . دوباره صدایم کن . دوباره نگاهم کن ................

 

لینک ثابت |

همه دنياي تنهايي من

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386-1:49 -وحید

 

دنيايم را بنگر .....

بنگر چگونه خسته شدم . چگونه در كوچه هاي تنهايي قدم مي گزارم . بنگر كه چگونه بي پناه در مسيري كه هر روزه تا خانه تو راه ديگري ندارد راه مي روم و دوباره قدم ميزنم  ....

دنياي من ، نه بزرگ بود و  نه كوچك و نه زشت بود و نه زيبا . فقط غصه هايي خاكستري در شادي بيرنگ باد، لطافتي شاعرانه و موهبتي غير منتظره را در خود جاي داده بود .

هر روزه و هر لحظه و هر نفس و دوباره احساسي ماسيده در تنگي نفس و اضطراب ديدن دوباره تو...

راه مي روم چون هميشه. نه عاشقانه ، نه بي هدف و نه از روي عادت. راه ميروم . با كفشهاي سپيد و سياه و زردم . كفشهايم هرز گاهي مرا  صدا مي زنند! خم مي شوم و بندهايشان را مي بندم . كمي خاكي شده اند. آرام دستي به رويشان مي كشم و لبخندي صادقانه هديه مي گيرم و دوباره به راه مي ا فتم.

از خانه ما تا خانه تو زياد راهي نيست. به اندازه چند گام بلند با چشماني بسته. هيچكس لذت ديدن تو را در پشت پنجره بسته اتاق خانه ات را نمي فهميد . كاش فقط يك بار، فقط يك بار تو را از پشت پنجره هميشه بسته ديده بودم .

 اين روزها فكر مي كنم كه طور ديگري شده ام . شايد كه ... نه.... يا كه .... نه نه ...  اين روزها لباسهايم ،كفشهايم ، خنده هايم ، اطرافم و عادتهايم طور ديگري شده اند . اين روزها همه هستند و هيچكس نيست. اين روزها هيچكس نيست و با زهم هيچكس نيست .

هنوز هم باد مرا مي خواند . هر روزه و هر لحظه و در قدمهاي بي بازگشت افكارم ، هنوز هم مرا در دالان وهم و خلسگي قرار مي دهد. چشمانم را باز مي كنم. همان كوچه ، همان در، همان پنجره و همان تصوير هر روزه. دوباره دنبال تو بودم. از تو گذشتم ، خنديدم ، گريه كردم ، فرياد زدم، غصه خوردم ، در خود شكستم  و سكوت كردم ... و دوباره به تو رسيدم . هيچكس نيست ، چون تو نيستي و دوباره تنهاي تنهايم .

دوباره مي آيم . پنجره بسته پس تو  نيستي . پس من هم نيستم و پس هيچكس ديگري نيست . و به راه مي افتم، با كفشهاي خاكي و خسته ام و تا رسيدن به خانه هزار بار بر مي گردم و نگاه مي كنم  كه شايد آمده باشي . اما هيچكس نيست. چون تو نيستي ، پس من نيستم ، پس هيچكس ديگري نيست ، چون تو نيستي...

 

لینک ثابت |

عصیان

سه شنبه پنجم تیر 1386-20:20 -وحید

 

 

دیگر پیر شده ام . همچون سگی که در کنار مردابی متعفن در حال جان کندن است.

سروها در سینه زمین فریاد نا برابری را سر داده اند. کجاست گوش شنوایی ؟ کجاست ؟

لذت جان کندن یک بیگناه.یک کودک. یک مادر . یک دوست از داس دست من جانی لذت بخش ترین اتفاق زندگی ام بود. بوی خون جاری شده بر روی دستانم مرا مست کرده. کاش بازهم کس دیگری بود .

صلیب هارا ببین . چند عیسی را می بینی ؟

لعنت بر زندگی .  لعنت بر دوست . لعنت بر تو و لعنت بر همه ما . لعنت بر صداقت . لعنت بر پاکی لعنت بر هرچه هست و نیست و می خواهد بیاید .

خوش به حال سگان ولگرد. خوش به حال ارواح سرگردان . وای بر انسانیت ما که جز کثافت و بی چیزی هیچ ندارد . اف بر تو ای یادگار خوبیها . سرگردان در باتلاق حیوانیت و پوچی . 

آری تو را می گویم تو که در برابرم در آینه ایستاده ای . لعنت بر تو .............

  

لینک ثابت |

افسوس

سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386-16:33 -وحید

 

                  


آن سوی پنجره
دختران می خندند .
دختران در نوازش باد
گیسوان را می افشانند
و مردان
در سویی دیگر به نظاره می پردازند .

چشمها هرگز دروغ نمی گویند
بی آنکه دیده باشند
و نیمکتهای خالی
گواه این ادعاست .

.........................................................................


همیشه می دانستم روزی خواهد رفت
از همان روز اول
با چشمان پر غرور و نگاه مهربانش
آن زمان که در چشمانم خیره می گشت
سودای پر کشیدن را
در فراسوی نگاه پر معنایش می دیدم .
و آن روز
که در کنار رودخانه برای آخرین بار نگاهم کردی
و هرگز بر نگشتی
شاید سهم من از حرفهای دلنشینت
همین قدر بود !؟
سالهاست که در مسیری که روز اول تو را دیدیم
تا کنار رودخانه
قدم می زنم و به این می اندیشم
با اینکه می دانستم روزی خواهی رفت
چرا عاشقت شدم .
به راستی چرا ؟

لینک ثابت |

چند کلامی با خودم

پنجشنبه دوم فروردین 1386-19:44 -وحید

      

                         

سلام به همه اونایی که من و میشناسن و نمیشناسن و منو دوست ندارن و شایدم دوسم داشته باشن

نوشتن کار سختی نیست ( البته واسه من ) ولی بزرگترین نویسنده ها هم موقع نوشتن سر درد می گرفتن . البته یه راه هست که آدم بدون سر درد بتونه بنویسه اونم اینه که با احساسش بنویسه . احساس من توی زندگیم میگه که واقعیات و بنویسه ولی من همیشه واقعات و به زبون میارم  شاید بد باشه شایدم خوب ولی من اینجوری بزرگ شدم .

من تا حالا از خودم ننوشتم . اینبار به جای اینکه بیام شعر بنویسم یه یه مطلبی رو که هیچکی ازش سر در نیاره می خوام از خودم بنویسم .

من منم نه کسه دیگه ای . توی جایی به دنیا اومدم که بهش میگن وطن خیلی جاهاش و دیدم ولی هیچ جاش مثه جایی که توش صداقت بود برام لذت بخش نبود . پدرم نظامی بود و به خاطر همینم هر کدوم از ماها (بچه ها ) یه جایی دنی اومدیم . از اهواز گرفته تا کرمان و اراک و کرمانشاه که خودم توش به دنیا اومدم . پدرم اصالتا تهرانیه و مادرمم شمالی . خلاصه تیم ملی هستمی دیگه . از بچگی آروم بودم ولی وقتی که قرار بود چیزی و خراب کنم چندین تا چیز دیگه هم باهاش می رفت اون دنیا . خلاصه خاطرات زیاده . از بچگی عاشق ادبیات بودم ولی ناخواسته به مکانیک رفتم . دوست داشتم که طراحی خودرو بخونم اما چون توی ایران اینجور موجودی نبود ( لااقل اونی که من می خواستم نبود )  مکانیک رفتم . اول علاقعه ای بهش نداشتم اما بعدا فهمیدم که توی زندگی باید از بعضی علاقه هام بگذرم .

همیشه توی زندگی ام به این موضوع فکر می کردم که چی پیش میاد چی میشه .نمیدونم خلاصه از این چیا . اما توی زندگی مثه خیلیای دیگه سختی کشیدم و خیلی چیزا رو تجربه کردم . دوست زیاد نداشتم اما اگه دوستی داشته باشم همیشه باهام بوده و هست . از خدا چیز زیادی نخواستم ( از نظر خودم ) ۱ سلامتی ۲ آبرو .. بقه اشم کشکه .... بعضیا فکر می کنن حتما باید ۵۰ نفر دختر پسر دورش باشه تا بگه منم هستم  ولی من همیشه تنها بودم . نه نه  اشتباه فکر نکنید . هیچوقت افسرده و غمگین نبودم خودم اینجوری خواستم . اصلا آدمه گوشه گیری هم نبودم و نیستم  ولی دوس ندارم با هرکسی هم نشست و برخاست کنم. در عوض رفیقا و همصحبتای زیادی داشتم که همیشه باهام صادق بودن و هستن و تنهایی من و پر می کنن از جمله خونواده بسیار بسیار مهربون و دوست داشتنی ام و سازم که همیشه باهام روراست بوده .

همیشه فکر می کردم منم مثه خیلیای دیگه عاشق میشم . یه دختری که دوسش دارم مثه خودم و بهتر از خودمه دستش و می گیرم و با هاش حرف میزنم و بیرون میرم گریه می کنم می خندم . اون می خواد شوهر کنه ولی من میرم مراسمشو بهم میزنمو .......  اما هیچوقت توی هیچ لحظه ای واسم پیش نیومد .با اینکه فر صتا و موقعیتای زیادی داشتم . این نیازای یه آدمه . شاید که خدا خواسته منم ازش ممنونم چون بعد از گذشت یه مدت میبینم که خیلیایی که فکر میکردم خوب هستند از منم بد تر بودند .  خیلیا با من صادق نبودن  و نیستن ولی من اهمیتی نمیدم چون میگم من باید خوب باشم نه دیگران .اصلا به این موضوع هم عقیده ندارم که هر عشقی باید به وصال تبدیل بشه و خیلی جاهاه باهاش ( عشق مخالفم )اما اگه جایی احساس کنم اون عشق یه عشق پاکه هرکاری شده میکنم تا اون دوتا به هم برسن . حتی شده خواهرم یا هر کسی باشه .  سرتو نو  درد نیارم .خلاصه این زند گی ما بود .

اما حرف من اینه . از اینکه خودم آدمایه اطرافم احساس شون رو نسبت به من پنهون می کنن ناراحت میشم . بدترین کاری که یه آدم می تونه در حق من بکنه اینه که بهم روغ بگه . و خیلیا بودن که با دروغ دل من و شکستن . این حس همیشه تو وجود من هست که یه روز یه جا یه لحظه به اون چیزی که میخوام میرسم . منتهی نمیدونم اون نشونه چیه یه آدمه یه کاره یه .... نمی دونم ولی می دونم که بهش میرسم . بهرحال توی لحظه هایی تنهاییم از اینکه با شما هستم همیشه خوشحالم تعارف نیست . شاید  خوب نگفته باشه اما سعی کردم صادقانه باشه  همین . منتر همیه همیه دوستایی که به یاد من هستند و من و فراموش کردند هستم  . سلامتی تون رو از خدا میخوم . تا بعد یا علی ..............

 

 

 

لینک ثابت |

می دانی ؟

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385-12:22 -وحید

 

 

من همانم که هستم

آرام و خاموش ،  نا فهمیدنی

تنها و  بی قرار ، کمی هم درستکار !؟

من خودم می دانم که چه لحظه ای غمگینم

و کدامین لحظه شادم .

اما تو نمی دانی .

وقتی از بلندی به پائین می افتم

می دانم که چگونه به نرمی روی شن ها بیفتم

و همان جا لحظه ای استراحت کنم !؟

من می دانم که چگونه زیر باران بروم

بدون آنکه خیس شوم و سرما بخورم !؟

هنوز هم همانم که هستم

" آرام و نا فهمیدنی "

راستی

تو می توانی بخوابی بی آنکه چشمانت راببندی ؟

یا اینکه حر ف بزنی بی آنکه صحبت کنی ؟

تو بلدی گریه کنی بی آنکه از چشمانت اشکی بریزد ؟

یا اینکه بخندی و چهره ات خندان شود ؟

ولی من می توانم

به چشمانم خیره شو و نگاه کن !

همه را می بینی .

فقط کمی به چشمهایم خیره شو

من همیشه همانم که بودم

آرام و نا فهمیدنی !؟

لینک ثابت |

همنشيني با باد

یکشنبه ششم اسفند 1385-16:12 -وحید

           سلام به همه دوستان عزیز کلبه ما اومدیم . دست پر برگشتم یکی کم بود دومیشم راه افتاد .

شعبه ( حال کردید ) دوم کلبه به راه افتاد . مخصوص شعرای منه . بازم هست عجله نکنید یکی یکی

شاهد تغییرات زیادی خواهید بود منتظر باشید .

ضمنا از دوستای خوبم بهار - زیباترین که تو این مدت که نبودم حسابی شرمنده کردن ممنونم .

..........................................................................................................

            

                   

 

امشب صدای ساز من همچو شب های دیگر ناکوک است .

هرچه می نوازم صدای غم دارد . نتهای آهنگ ، مرا به روی سیمها می فشارند . قلب مرا پیله ای آهنین در بر می گیرد . موسیقی ساختگی ذهن مرا هیچ سازی اجرا نکرد . هیچ نوازنده ای نبود تا آن را بنوازد یا خواننده ای که آن را بخواند .

یا ساز من ناکوک بود یا آهنگ من اشتباه . نمی دانم ........

راستی خاطره چه کسی بود که نوایی تازه را در ذهن من تداعی کرد ؟ ورق ورق خاطراتم را بیاد می آورم . از دوران کودکی ، نه کسی نبود . نوجوانی ، خالی از خاطرات با هم بودن . جوانی ، فقط تنهایی یار من بود . مادرم آهنگ مرا عاشقانه می دانست . هرگز این قصه کودکانه را باور نکردم . فقط او بود که تنهایی مرا می فهمید . با نگاه مهربانانه اش . هرچه بود مادرم بود  ....

دفتر نت های من پر بود از آهنگهای اجرا نشده . دفترم را بر می دارم . جلد چرمی سیاه رنگش در زیر گرد فراموشی ، به سپیدی موهای من می ماند . روبه روی پنجره می نشینم . سوز سردی از زیر پنجره دستانم را نوازشی بی رحمانه میکشد . دفتر را باز می کنم و نت ها را یکی یکی اجرا می کنم . از صدای گرفته سیمهای کهنه سازم دلم می گیرد . آهنگ بعد ، بعدی  . این همه آهنگ غمگین را چه دلی ساخته . وباز دیگری ......

وزش باد همچون کرانه های دل من شدیدتر شده ، پنجره با عصیانی لگام گسیخته تکانهای شدیدی می خورد  . ولی هنوز دفتر تمام نشده . بی اعتنا به سردی دستانم می نوازم . صدای باد در تشویش افکارم بازی کودکانه به راه می اندازد . هنوز هم انگشتانم حرکت می کنند. آسمان غمگینی سازم را با ناله های پر تلاطم باد پاسخی وحشیانه می دهد و من در این بازی بی سرانجام در کنج تنهایی دل شب همچنان به بازی خویش ادامه می دهم .........

دیگر صدایی از سازم بر نمی خیزید . پنجره باز شده و برگهای دفترهمچون برگاهی درختان دل من به روی زمین ماسیده اند . کبودی دستانم سرمای سخت بیرون را تداعی می کرد . چه موقع به روی زمین افاده بودم ؟؟ به سختی خود را از روی زمین بلند میکنم . به طرف پنجره به راه می افتم . صداهایی آشنا به گوشم می رسد . ورق ها هریک در زیر پاهایم صدایی تازه می دهند . هرقدم نوایی تازه دارد ، نوایی که هرگز نشنیده بودم . همان موسیقی که مادرم می گفت خودش بود . قدم زدن را ادامه می دهم . سریعتر بازهم .با شادی تمام . با لذت فراوان درون اتاق به دور خود می چرخیدم و آواز میخواندم .  من موسیقی خود را یافته بودم .آری

 همنشینی من با باد ...........

 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.

Google Page Rank