سلام
می نویسم چون هستم ، پس هستم چون می نویسم : ( وحید بابائی)
این روزا دوستای دانشگاهی و اطرافیام خیلی عجیب شدند!!! بهتر بگم عجیب غریب شدند. اصولا مردم وطن ( هرکجا که می خوانیدش ) یه نموره درصد فضول بازی هامون بالارفته و بعد کلی جارو جنجال داخلی سر اینکه کی چی گفت و چی کرد و چی پوشید، جدیدا یادگرفتیم دیگران و متهم به عاشق بودن می کنیم!!! ( آخه فضولی هم به خدا حدی داره). یکی نسیت بگه: مگه خودتون کم واحد پاس نکرده و افتاده نداریدکه گیر دادیدتو عاشقی!!؟. نوشته هات عوض شده، فضاش ملنگ شده... من نمی فهم مگه هرکی بیاد از چیزایی بگه که توشون دوتا کلمه عشقی هم بود حتما فیلش یاد ترکیه کرده؟ نه آقایان. نه خانومها. از این خبرا نیست. وقتی ناف مارو می بریدند، یارو ناف بره گفت: از الآن بهت بگم اگه عاشق ماشق شی میزنم..... یهو دید اِاِاِ ناف بریده ما تو دستشه. بی معرفت اینقدم با حرص میگفت هروقت یادش می افتم نافم درد می گیره. چی می گفتم؟آها...آره بنده های خدا، شما که دروغ نمیگید چرا سری به سمفونی مردگان نمی زنید تا بفهمید عشق یعنی چی؟ چرا اونارو نمی خونید ؟ حالا فهمیدید مشکل کجاست؟........
ولی از شوخی جدا شده به جدی پیوسته: میخوام چند کلوم حرف درست و حسابی با بچه های دانشگاه و همنشین های کلبه بزنم. اگه حالشو دارید با دقت بخونید، اگه هم نه که همین الان پاشید تا بیشتر از این پول تلفن روی دست خونه نزاشتید. هستییییییییییییید؟ پس ، بسم الله:
نمی دوم چطور بگم که بهم نخندید. نمی دونم از چی بگم که ازش سر در بیارید. فکر نکنید می خوام شعار بدم یا خدای ناکرده دروغ بگم ( که سخت از جفتشون بیزارم ). من اون چیزایی و که دیدم ، لمس کردم و می بینم و تا اونجایی که بشه و بتونم یه بخش کوچیکش و میگم. فکرم نکنید که همه چیزو می فهمید.....
همیشه دوست داشتم دروغ نگم ، صادق باشم ، احترام بزارم و دوست داشته باشم و دوسم داشته باشن. اما یا بهتر بگم شاید نتونستم اون چیزایی و که دوسشون داشتم و یه جا داشته باشم. چرا؟ چون خودم و عاری از خیلی صفات خوب و دوست داشتنی می بینم. من هیچوقت به زندگی بد نگاه نکردم و نمی کنم. دلتنگی هام خیلی کو چیکن و غصه هام با یه قدم زدن توی کوچه ها زود از بین می رن . غمام بزرگ نیستن و خوشبختی هام همیشگی نیستن.به نظرم طبیعت همه چیه یه آدم می تونه باشه ، حتی رفیقش و سعی کردم که باهاش صادقانه رفتار کنم. انصافا اونم خوب رفیق صادقیه و پا به پام تا حالا خوب اومده . نمی دونم... چطوری ولی همیشه ته دلم یه حسی ، یه نشونه ای هست که می دونم با هامه.جدی می گم ، همیشه حسش می کنم و می دونم اونم من و حس می کنه. خیلی جاها که می خوام طرف آدماش برم نمی زاره و وقتی که ناراحت شدم و بهش گلایه می کنم ، تازه می فهمم که چرا می خواست ناراحت بشم....
(اصلا بی خیال بزارید این رابطه ما هرجوری هست بمونه و رنگ ریا نگیره) ....
من آدمای زیادی و دیدم ، اما هیچکدومشون به اندازه اونایی که باهام صادق بودن دلنشتن نبودند. اگه من و دوست داشتن به خاطر خودم بوده و اگه احترامی هم بوده به خاطر بزرگی خودشون بود. من با آدمای زیادی حرف زدم ، اما حرفای هیچکدومشون به اندازه اونایی که بد کسی و نمی خواستن و بد نمی دیدند و بد نمی کردند به دلم نمی نشست. تو زندگی ام با هر آدمی که دوست شدم ، همکار شدم ، حتی دشمنم شد آدمای خوبی بودند. آره خوب و این موضوع باعث می شد که همیشه یاد بگیرم و یاد بگیرم و یاد بگیرم .
اما در مورد حسم ... خیلی سعی کردم خوب نگهش دارم . خیلی چیزا رو لمس کردم. اونا چیزایی بودن که کمکم می کردند تا درست و سالم زندگی کنم. وخیلی چیزا رو فقط حس کردم وخیلی چیزا رو حتی بهش فکر هم نکردم . مثل : اعتیاد ( به هرچیش، از دود تا آبکی اش) ، خیلی جاها نرفتم که هم سن و سالام می رفتن .افکار بد ودوست بد و حتی عشق که می دونستم شاید گناهی پشتش باشه.....( قابل توجه همه که من از همه شما ها بدتر هستم )
من به عشق نه خاص نگاه می کنم و نه عام . نه اساطیری و نه زمینی. نه دریایی و نه آسمانی. بلکه عشق من یه عشق قلبی به یک معشوق ِ که هرچیزی و هرکسی می تونه باشه. حالا اگه توی شعرام چیزایی و میگم که شما توی ذهنتون فورا اونو به یه دختر یا یک موجود قابل لمس نسبت می دید، نه به خاطر لمسش، نه به خاطر تجربه اش و حتی نه به خاط آرزوش ، بلکه فقط به خاطر حس کردنش توی اون لحظه و اون ثانیه و اون قسمت از افکار منه .یه سوال می پرسم :
تا حالا شده آرزوتون باز شدن پنجره خونه ای باشه که ندونید مال کیه؟ تا حالا شده کوچه ای و از دور ببینید و توش نرید و بعد در بارش بنویسید و وقتی رفتید توش ببینید چقدر با تخیلات شما فرق میکنه ؟ بهتون حق می دم بخندید ، ولی تاحالا شده دارید راه می رید باد بیاد دور مچ دستتون بچرخه و مثه یه دستبند تا چند دقیقه همون جا باشه و تو هم قشنگ حسش کنی؟ تا حالا شده راه برید و بعد که به خودتون اومدید ندونید اونجا کجاست وندونید اونجا چی کار می کنید؟
پس می دونید چی میگم ...
شماها مختارید هر برداشتی از شعر من ، نوشته هام و افکارم بکنید که قشنگیش هم به همینه. ولی کاش می دونستید دنیایی که دارم توش زندگی می کنم ، همونی که بعضی ها سخت و بد می دوننش ، هر لحظه اش برام زیباست و ازش لذت می برم. چون دوستش دارم با همه خوبی ها و بدی هاش. با همه بالا و پائین رفتناش. خندیدنام ، گریه کردنام ، عصبی شدنام ، با خواهرزادم علی ، با همه دوستا م : قربان پور عزیز ، ویبولی عجیب ، پونه مغرور ، دوست تازم جداری ، علی رضا ، بهزاد دیوانه ، اسی ، محمد رضا ، دفتر مجله ، انتظامات دانشگاه ، کوچه هاش ، نیمکت هاش ......و خیلی چیزای دیگه وباد !!؟ آره بگید یارو تعطیله ، و باد رفیق و همنشین تنهایی های من. اینا و خیلی چیزای دیگه ای که هرلحظه با منن ، همه قشنگی های و زیبایی های دنیای بزرگین که توش زندگی می کنم. خدار و شکر.....
آره اگه فکر می کنید عاشقم ، ولی نه راست میگید ، من عاشق زندگی که توش هستمم. عاشق از خود گذشتگی های بی شمار پدرم ، مهربانی های غیر قابل وصف مادرم ، دلسوزی های خواهرام و رفاقتهای ناب برادرام و عاشق عاشق عاشق خدام . اگه خواستید با کسی زندگی کنید هیچوقت دنبال کسی نگردید که بتونید باهاش زندگی کنید ، دنبال کسی باشید که نتونید بدون اون زندگی کنید. چشماتونو ببندید. از دیدنتون ، از شاد شدنتون ، از موندنتون شاد می شم پس اگه شمام دوسم دارید شادم کنید .... دوستتون دارم به قد یه ماچ آبدار از خواهرزادم علی. . . حالا اگه جراتشو دارید بگید عاشق نیستم. قربون همه شماها ....... یا علی .........